"آن روز" پسرک فقط داشت رد میشد، که هلش دادند... آنجا جهنم بود، جهنمی سرد...
حکایت ماست که تا جایی که یادمونه فقط هلمون دادن، زندگیمون همه ش شده "آن روز"...
هه! مثل این که قراره باز هم هلمون بدن... باز هم "آن روز"...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ا.ن 1:همه میگن تابستون، همه میگن روزهای خوب... ولی من فقط میخندم مصنوعی... "آن روز"...
ا.ن 2:من نمیتونم... کی میفهمه؟؟؟
ا.ن 3:خسته شدم از بس خندیدم مصنوعی، میخوام دیگه خط های وسط پیشونیم رو همه ببینن؛ اخم...
سلام دوست عزیز
من همین الآن از لیست وبلاگ های به روز شده وارد وبلاگ شما شدم
بعد لینک هایه آشنا از جمله لینک وبلاگ خودمو دیدم
برام جالب بود چون من اصلا شمارو نمیشناسم
آهان فهمیدم
شناختمت
وبلاگ جدید مبارک
!
من باید تعجب کنم نه تو
نمیاد بهت سجاد
نمیاد بهت
گیر نده اعصاب ندارم
چی نمیاد؟ چی میگی؟ منم اصلا اعصاب ندارم...
جوابایه طولانی نده خسته میشی خب
:دی
سجاد تو این تریپ ننویس !
سجاد ِ خوشحال باش ! بهتره !
.
چون توش کلی خاطره بود ، چون داری دوباره مینویسی ...
فعلا حس و حال و موووود در همین وضعیته...
توش کلی خاطره بود.آره... ولی دوباره نوشتنم چه ربطی به خاک بر سر شدنم داره؟؟؟
حکایت همچنان باقیست...
همچنان...
باز تو آهنگ جدید شنیدی جوگیر شدی؟!
ولی خوبه؛
باشه، من جو گیر... چی خوبه؟
سلام خوبی ؟
شروع دوباره مبارک
:)
به امید فردایی بهتر ...
به قول آبجی شبنم یه وقت خسته نشی
خوب چی کار کنم؟؟؟
بخند تا دنیا به روت بخنده:))
قشنگ بود...!
هیچی
میگم که خسته میشی