پسرک گمشده بود... نه جهنم را حس کرد ، نه خیال خیس بهشت...
"آنروز" را در یاد داشت... شاید "آنروز" شب بود!...
بی امان، اشک میریخت...
سایه ای دید.سایه نزدیک تر شد... نفسش بند آمد...
با خود گفت:"دیگر مرا به کجا هُل خواهند داد؟؟!"
پس نترسید و اشک هایش قطع شد و...
برگشت...
چند قدم برداشته بود...
هُلش دادند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ا.ن 1:اتفاقی که نباید بیفته، نباید بیفته... یعنی امیدوارم که نیفته...
ا.ن 2:چه خیالی، چه خیالی... می دانم، پرده ام بی جان است... خوب حوض نقاشی من بی ماهیست...