بگذار سهم من از این "چکیده شدن"
سایه ای باشد
از امیدی که شاید... امیدی که... شاید!
بگذار سهم من از این سبد پر از طراوتت
همین گل های قالیَم باشد، که هر شب تا آخرین لحظه ی خوابم نبضشان با من هماهنگ است...
بگذار سهم من از این هیاهو، از این وحدتِ مضحکِ درد آور
چیزی بیشتر از سرمای پاییز و تَر شدن زیر چشم های آسمان نباشد...
بگذار سهم من؛ منی که تنهاییِ سوپورِ محل
در درون بی انتهایم حــــــَــــــــل می شود؛
از رنگ های گرم روی این کاغذ
فقط رنگ سرد قلمم باشد...
بگذار سهم من از فاصله ها؛ این فاصله های دورِ نزدیک نما
اشک هایم باشد و... بَس!
بگذار سهم من از نوازش روشنایی فانوست، که روی این امواج سرگردان به هر سویی می دود
فقط خط نوری روی راه بی انتهای جستجوی حقایق باشد... راه خالی از بغضِ پــــــــوچــی...
آهای! تو...
که بودنت را "همه" فریاد می زنند؛ که همه ی این "همه" ها، آسمان را به امید یافتنت می کاوند...
تویی که نیستی! تویی که همین نبودت، دلیل بر آن شد که تخیل بودنت را بپرستند...
بگذار سهم من از همه ی این دنیا
از همه ی این سبز ها و زرد ها و بنفش ها
از این همه زیباییِ دلهره آور...
فقط همین
رنگِ آبــــــــــــــــیِ تنها باشد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ا.ن:
1.آبی تنها... :ایکس
2.بزن برقص! :دی :پی
like!!!!
الان این بزن برقص بود؟!!!!
:پی
کی حوصله داره اینو بخونه ....
Wow ... خیلی بزن برقص دااااااااااااااااااااااااشت

ولی خب من به جای آبی میخوندم صورتی...فرقی نداره که!! :)
خیلی دوست داشتنی بووووووود